دو کتاب جدید
دوستان و همکاران عزیز،
این هفته دو کتاب جدید از اینجانب توسط انتشارات سایه سخن در تهران منتشر شد. کتاب اول، مجموعه 9 مقاله است در رشد و شکوفایی فردی بر بنیادهای تئوری انتخاب، تحت عنوان: زندگی در صدف خویش گهر ساختن است.
بخش هایی از این کتاب را در دوران ریاست جمهوری سید محمد خاتمی برای حوزه شهروندی شهرداری مشهد نوشته بودم و تقدیم نامه اش را پیشکش کرده بودم به » رفتگران شهرداری». ولی با رفتن خاتمی و تیمش کتابچه ها نیز به کارتون سازی رفت. اخیرا با افزودن 4 فصل جدید به آن مجددا با نام «زندگی در صدف خویش گهر ساختن است» تقدیمش کردم باز هم به رفتگران شهرداری این پاک بانان بی نام و نشان که هیچگاه در شان خدمتی که به جامعه می کنند ، مورد احترام و قدرشناسی ما قرار نمی گیرند. خواستم در حد بضاعت شخصی ام قدرشناس شان باشم.
کتاب دوم واقعیت درمانی اثر کلاسیک و پیشگام دکتر گلسر است. این کتاب را با یک مقدمه بر تئوری انتخاب و یک موخره بر واقعیت درمانی نوین همراه با دو مطالعه موردی (کیس استادی) خودم ارائه کرده ام.
علاقه مندان در تهران می توانند از انتشارات سایه سخن آنها را خریداری کنند .
نشانی: تهران، خیابان انقلاب، خیابان ۱۲ فروردین، کوی بهشت آیین، پلاک۱۹، طبقه همکف کد پستی: 1314994711 تلفکس: 02166495280
دوستان در استرالیا و خارج از کشور نیز می توانند از موسسه روان شناسی پارس با شماره: 0061280654599
ابتیاع نمایند. امیدوارم این آثار بتوانند در جهت توسعه تفکر علمی گام کوچک ولی موثر باشد.
از آنجا که لینک پست قبلی برای بعضی از دوستان قابل دریافت نبود، متن کامل آن به اطلاع می رسد:
ثبت نام دورههای مرکز آموزش تئوری انتخاب از این پس بصورت مرکزی و برای تمام شهرهای ایران از طریق وب سایت رسمی مرکز آموزش انجام میگیرد.
لطفاً برای ثبت نام به آدرس سایت مرکز آموزش تئوری انتخاب، واقعیتدرمانی و مدیریت راهبرانه مراجعه نموده و مستقیماً ثبت نام نمایید.
هزینههایشرکتدردورهها:
- مبلغ 3300000 ریال برای شرکت در دورههای سه روزه واقعیت درمانی در تهران
- مبلغ 3100000 ریال برای شرکت در دورههای سه روزه واقعیت درمانی در مشهد و تبریز و گرگان
- مبلغ 1000000 ریال برای شرکت در دورههای یک روزه کارگاه ماشین رفتار ما ـ کارگاه توانمندیها و آشنایی با کارتهای خرسها ـ دوره عمومی کاربست تئوری انتخاب در فرزند پروری ویژه والدین نوجوانان)
- مبلغ 1500000 ریال برای شرکت در دورة دو روزة تربیت کمک مربیان (توضیح اینکه فقط افرادی میتوانند در این دوره شرکت کنند که دوره چهارم واقعیتدرمانی یعنی دوره عملی پیشرفته را گذرانده باشند.
مهلتثبتنام:
مهلت ثبت نام از تاریخ 24/07/1391 لغایت تا تاریخ 20/08/1391 میباشد.
به علت محدودیت و رعایت استاندارد موجود، اولویت و حق تقدم با افرادیست که زودتر ثبتنام کرده باشند. در صورت تأخیر و عدم ثبتنام در مهلت تعیین شده پذیرش شما به دوره بعد موکول خواهد شد.
ثبتنام:
1. در صورت لزوم برای کسب اطلاعات بیشتر در مورد کلاسها و محل برگزاری آن با دفتر انتشارات سایه سخن یا دفتر مرکزی مرکز آموزش تئوری انتخاب
تهران ـ خ انقلاب ـ خ 12فروردین ـ کوچه بهشت آیین ـ پلاک 19 طبقه همکف و شماره تلفن: 66496410ـ021 تماس حاصل فرمایید.
2. برای کسب اطلاعات بیشتر در باره محل برگزاری کلاسها در شهرستان مشهد با شماره تلفن سرکار خانم نرگس رستگار 09153073757 تماس حاصل فرمایید.
3. برای کسب اطلاعات بیشتر در باره محل برگزاری کلاسها در شهرستان تبریز با شماره تلفن جناب آقای شاهین احمدیان 09149938726 تماس حاصل فرمایید.
4. در صورت لزوم برای کسب اطلاعات بیشتر در باره محل برگزاری کلاسها در شهرستان گرگان با شماره تلفن جناب آقای مسعود نامنی 09112714183 تماس حاصل فرمایید.
5. لطفاً برای ثبت نام و شرکت در دورههای تئوری انتخاب در مدرسه (مجتمع آموزشی رهیار) با شمارههای: 44435066 ـ 44435875 ـ 44470381 سرکار خانم موسیزاده تماس حاصل بفرمایید.
دوره های رسمی تئوری انتخاب و واقعیت درمانی پاییز و زمستان
سلام
برای اطلاع از دوره های پاییز و زمستان 91 و نحوه ثبت نام در آنها فایل زیر را مطالعه فرمایید.
شاد و پیروز باشید
در گذشته نه چندان دور، خانم جوانی با همسر و پسرش در عمارت بزرگی در یک شهر آباد زندگی میکردند. نام شهر جدید آنها «داشتن» بود. خانم جوان بسیار خشنود و شادمان بود چرا که او به تازگی از شهری به اینجا نقلمکان کرده بود که نامش «نه – داشتن» بود، جایی که اهالی و مردماش فقیر و پاپتی بودند. خانم جوان میدانست که محله «داشتن» برای زیستن از محله «نداشتن» بسیار بهتر و مناسبتر است. او بسیار خشنود بود و از این رو به سرعت شروع به آموختن زبان محله جدید یعنی «داشتن» کرد و به زودی حرف زدن با آن زبان را به خوبی آموخت.
یک روز زیر لب با خود نجوا میکرد که: در اینجا خانه زیبایی دارم، درآمد خوبی دارم، ماشین راحت و بزرگی دارم و منظره و چشمانداز خانهام از یک سو اقیانوس بیکران است و از سوی دیگر جنگل سبزِ بیانتها، دیگر آدم چه میخواهد؟
امّا پس از مدت کوتاهی «داشتن» دیگر کفایت نمیکرد و حالا خانم زیبا از زندگی در «داشتن» احساس کسالت میکرد و حوصلهاش سر رفته بود. یک روز دستِ پسرش را گرفت، چمداناش را بست و در حالی که نامهای مبنی بر خداحافظی همیشگی برای همسرش نوشته بود، محله «داشتن» را ترک گفت تا در جایی زندگی کند که به آن «انجام » میگفتند. نام دیگر این محلّه جدید «پیشرفت» بود. پس از نقلمکان به این محله جدید، خانم جوان احساس شادی و رضایت میکرد، چرا که «انجام» نسبت به «داشتن» جای بهتری برای زیستن بود و از این روخانم جوان خیلی زود زبانِ شهر «انجام یا پیشرفت» را بخوبی آموخت و با آن زبان با دیگر شهروندان حرف میزد: یعنی استفاده از واژههای «عمل کردن و انجام دادن».
- من شستن ظروف را انجام میدهم.
- من ورزش روزانهام را انجام میدهم.
- من پختن نان را انجام میدهم.
- من با دوستان به مهمانی میروم.
- من از کتابخانه محله استفاده میکنم.
- من کندن میوههای درختان باغ را انجام میدهم.
- موسیقی تمرین میکنم.
- کتابهای جالب میخوانم.
- به دوستان و دیگر افراد کمک میکنم.
- مدیتیشن انجام میدهم.
- با مردی که قصد ازدواج با من دارد به خانه سالمندان سر میزنم و خدمات اجتماعی دیگری نیز انجام میدهم.
- در خیریهای خدمت داوطلبانه انجام میدهم.
-
خانم جوان زبانِ این شهر را خیلی سریع و خوب آموخت و حالا دیگر به طور سلیس و روان با آن زبان گفتگو میکرد. حالا برای زیستن در شهر «انجام» بسیار احساس شادی و رضایت میکرد. البته که این شهر از شهرِ «نداشتن» که مردماناش دچار فقر و فلاک بودند بسیار بهتر بود و حتا بر شهرِ «داشتن» هم که مردمش بسیار مادیگرا و اهل مال و منال و پُز دادن بودند، مزیت داشت.
امّا پس از مدتی «انجام» هم دیگر کافی به نظر نمیرسید، چرا که خانم زیبا متوجه شد که پسرش که اکنون نوجوان شده است، انچنان خشنود و خوشحال نیست. او هیچکاری را با مادرش انجام نمیداد. تنها چیزی که پسرش میخواست این بود که برگردد به شهر «داشتن» و با داشتههایش زندگی راحت و بدون زحمتی را تجربه کند. مادر متوجه شد که پسرش چندی است که از زبان «نداشتن» به وفور استفاده میکند:
- منکفشاسکیتندارم.
- منخواهر – برادرندارم.
- منکامپیوترلپتاپندارم.
- منسرگرمیوتفریحندارم.
این نیز باعث ناراحتی بیشتر مادر می شد. او میخواست که پسرش از زبان «انجام» استفاده کند و با زبانِ این شهر حرف بزند و برای آن که او را به این کار ترغیب کند همه کار کرد. اسمش را برای کلاس اسبسواری و سوارکاری نوشت، او را در کلاس شنا ثبتنام کرد، برای فرستادنِ او به اردو با گروههای طبیعت دوست و طبیعت گرد اقدام کرد. حتا با یک درمانگر که رویکرد و زبان مسلط اش «عمل» و «انجام» دادن بود برایش وقت ملاقات گرفت و طبق سفارش درمانگر او را به مدرسهای با تمرکز بر «انجام» و «عمل» فرستاد.
در حالی که پسر به مدرسه «انجام» میرفت و خودِ خانم جوان هم مجموعه «انجام»های خود را پی میگرفت، ولی کمکم احساس کسالت و ملامت دوباره به سراغاش آمد تا جایی که نشست و برخواست با نامزد خوشتیپ و خوشاخلاقاش نیز به نظر ملالانگیز و خستهکننده میآمد و از دیدن او و «انجام» کارها با او لذت و هیجان گذشته را تجربه نمیکرد. در این بین یک روز از دیگران شنید که شهری در دوردستها هست به نام شهرِ «شدن» که از شهر «انجام» بهتر است و چندین مرتبه از شهر «داشتن» و از هر لحاظ بهتر و برتر از شهر «نداشتن» است.
بنابراین به دفتر مسافرتی محل رفته و برای مهاجرت به شهر «شدن» بلیط قطار گرفت.
روز بعد در حالی که در کوپه قطار نشسته بود، خانم کهنسالی که در کنارش بود از او پرسید: خانم خوشگله عزم کجا داری؟
خانم جوان به طور مختصر سیرِ زندگی و تاریخچه گذار از شهرهای مختلف را برای پیرزنِ خردمند نقل کرد و گفت که به جستجوی شهر «شدن» است.
خانم کهنسال گفت: عجب اتفاقی! چون من هم اکنون راهی شهر «شدن» ام.
خانم جوان در حالی که به طور سلیس و روان به زبان «شدن» حرف میزد، ادامه داد: بیصبرانه منتظر یافتن سرزمینی هستم که فراسوی ضروریات زندگی که در شهر «نداشتن» وجود نداشت و زرق و برقها و مادیات شهر «داشتن» و تلاشهای مکرر شهر «انجام» باشد و رضایتخاطر لازم را برایم به ارمغان آورد.
خانم کهنسال گفت: عزیز من، قربونت برم، شهرها تفاوت آنچنانی با هم ندارند و نمیتوان گفت که واقعاً یکی از آنها بهتر از دیگری است. آنچه که من در طب عمر طولانی ام فهمیدم این است که عاقلانه است که در همه این شهرها زندگی کنم و به زبان همه شهرها سلیس و روان حرف بزنم.
خانم جوان سریعا پاسخ داد: ولی مطمئناً در شهر «شدن» میتوانم چشماندازام به زندگی را توسعه دهم، پتانسیلهایم را تحقق بخشم و خودشکوفا شوم.
او در حالی که این جملات را با زبان «شدن» بیان میکرد سعی داشت تا با لهجه زیبای آن شهر را در کاملترین شکل خود حرف بزند.
خانم کهنسال: درست میفرمایید، من هم دوست دارم که بتوانم با شهروندان شهرهای «انجام»، «داشتن» و «نداشتن» که زبان شهر «شدن» را هرگز نمیفهمند براحتی گفتگو کنم. اگر چه نمی خواهم ادای نخبه شهر «شدن» را درآورم، امّا اجازه بده که الفبای یک زبان جهانی را به تو بیاموزم که همه مردم در تمام شهرها آن را میفهمند، شاید این مهارت به کارت آید.
در همین حال پیرزن کیفدستیاش را باز کرد و یک کارت که اینگونه به نظر میرسید را از کیف درآورد:
|
بودن/ شدن |
انجامدادن |
داشتن |
خواستهها |
|
|
خانم کهنسال آنگاه از خانم جوان خواست که در ستون خواستن هر آنچه که میخواهد داشته باشد را لیست کند، سپس در حالی که جوان مشغول نوشتن فهرست خواستههایش بود، او نیز نگاه خود را از پنجره به جادههای روستایی و درختان کنار جاده انداخت تا از مشاهده آنها لذت ببرد
. وقتی خانم جوان فهرست خواستههایش را به اتمام رساند، خانم کهنسال پرسید:
- ازاینتمرینچهآموختی؟
- فهمیدم که فهرست کردن آنچه «میخواهم« ولی ندارم بسیار آسان است. امّا بیاد آوردن چیزهایی که «میخواهم« و هماکنون آنها را دارم و میخواهم آنها را حفظ کنم سختتر است.
سپس خانم کهنسال از خانم جوان خواست که در گامِ بعدی تعیین کند که کدامیک از خواستهها جزء «داشتن»، «انجام دادن» یا «شدن» است.
خانم جوان سریع فهرست را مرور کرده و جلوی هر کدام با علامت د،ا و یا ش نوعِ هر کدام از خواستهها را مشخص کرد. آنگاه خانم کهنسال دوباره از او پرسید:
- حالاچهچیزییادگرفتی؟
- اکثر خواستههایم از نوع «انجام» دادن بودند، زیرا این زبانی است که من سالها با آن گفتگو میکنم و جالب اینجاست که اگر همین کار را با خواستههای پسرم انجام بدهم، خواستههای او بیشتر از نوع «داشتن» خواهد بود. پس خیلی عجیب نیست که ما این همه مشکلِ ارتباطی داشتیم و همدیگر را نمیفهمیدیم. اینگونه به نظر میرسد که ما با دو زبان مختلف با هم حرف میزدیم.
خانم کهنسال در حالی که گفتههای او را تأیید کرد، گفت: خوب، گام بعدی کلید اصلی فهم و مفاهمه جهانی است. حالا از بالای لیست یکی یکی آنها را بخوان و از خودت سؤالِ «اگرتواینرا …» از خودت بپرس. بگذار اولین خواستهات را با هم انجام دهیم تا خوب متوجه باشی چه کار باید بکنی.
|
بودن/ شدن |
انجامدادن |
داشتن |
خواستهها |
|
|
X |
سفر کردن
|
تو میخواهی که سفر کنی. پس آن را به عنوان یک عمل که لازم است انجام شود، طبقهبندی کردهای. حالا سؤالی که باید از خودت بپرسی این است که:
- اگر سفر کنی، آنگاه چه خواهی داشت؟
- اگر سفر کنم، هیجان، ماجراجویی و یادگیریهای جدید خواهم داشت.
- حالا همین را زیر کلمه «داشتن» بنویس. و بعد سؤال دوم را برای خودت طرح کن! اگر سفر کنی و هیجان را تجربه کنی و چیزهای جدید بیاموزی، آنگاه چه فردی خواهی بود؟ یا خواهی شد؟
خانم جوان سریعاً پاسخ داد: مستقل. و سپس رو به خانم کهنسال گفت: – - اجازه بده بعدی را خودم تمرین کنم.
یک ماشین نو میخواهم. این زیرِ «داشتن» قرار میگیرد. اگر یک ماشین نو داشته باشم، چه کار میکنم؟ به شیراز سفر میکنم.
سپس به شیراز سفر میکنم را در ستون «انجام دادن» نوشت و باز از خود پرسید: اگر یک ماشین نو داشته باشم و به شیراز سفر کنم، آنگاه چه خواهم شد؟ و پاسخ داد: شاد و خشنود. فهمیدم! فهمیدم!.
و آنگاه با شور و هیجان همین روش را برای دیگر «خواستههایش« نیز انجام داد. وقتی تمام فهرست را تکمیل کرد و دوباره به آن نگاهی انداخت، خانم کهنسال دوباره پرسید: حالاچهچیزیآموختی؟
خانم جوان در حالی که با تعجب مینگریست پاسخ داد:
- نمیدانم. اطلاعات زیادی اینجاست. کمکم دارم متوجه یک الگوی خاص یا طرح غالب در اینجا میشوم. امّا نمیدانم از کجا شروع کنم.
- شاید این بتواند کمی کمکات کند.
خانم کهنسال این را گفت و نگاهی به کیف دستیاش انداخت و از آن یک کارت دیگر را بیرون کشید. در بالای کارت این واژگان با خط درشت نوشته شده بود:
|
عشقوتعلقخاطر |
پیشرفت / قدرت |
آزادی |
بقاوزندهماندن |
تفریح |
|
|
آنگاه برای خانم جوان توضیح داد که: حالا تمام واژههای نوشته شده در کارت اوّل را در زیر هر یک از این نامها که در این کارت هست قرار بده. لازم نیست که یک کلمه حتماً فقط در زیر یک نام مثل تفریح یا آزادی بیاید. شاید یک کلمه بتواند در زیر چند نام قرار گیرد. مثلاً همین سفر شاید بتواند نوعی آزادی باشد و همچنین نوعی تفریح و چون در سفر امکان بازدید از اقوام و اعضای خانواده هم شاید مطرح باشد، پس نوعی عشق و احساس تعلق نیز محسوب میشود.
خانم جوان با همین راهنمایی شروع به طبقهبندی کلمهها در زیر 5 نام شد. پس از اتمام تکلیف، خانم کهنسال دوباره سؤال جادوییاش را پرسید:
- ازاینکارچهآموختی؟
- متوجه شدم که اکثر کلمههای من در زیر نام عشق و احساس تعلق قرار گرفتند و تقریباً هیچ چیزی در ستونِ تفریح ندارم. فکر میکنم من آزادی و تفریح خود را رها کردهام و تمام وقت و انرژیام را صرف فکر پیدا کردن شهر کاملی که بتوانم در آن «عشق» واقعی را تجربه کنم، کردهام.
خانم کهنسال در حالی که او را تأیید میکرد، از او پرسید:
- آیا برای بهبودی شرایط خودت هیچ طرح عملی در ذهن داری؟
- معلومه که دارم. خودتان هم بهتر از من میدانید که طرحریزی کردن یکی از کارهای «انجام» دادنی است و دیدید که زبانِ «انجام دادن» چقدر برای من ساده و روان است.
در حالی که به یافتههای خودش در اثر مراوده و گفتگو با پیر خردمند فکر میکرد، قطار به ایستگاه بعدی رسید.
خانم جوان از پیرِ خردمند تشکر کرد و از قطار پیاده شد تا با قطاری که برمیگردد به شهر «انجام» برود، جایی که نامزد جوان و خوش قیافهاش انتظارش را میکشید، مردی که او را دوست داشت و به او احساس تعلق میکرد. پس از رسیدن به شهر «انجام» تصمیم گرفت که از اکنون به بعد زبانِ جهانی تازهآموختهاش را با همسر و فرزندش به کار گیرد. و از زمانی که شروع به تفکر و گفتگو به این زبان نمود، خشنود و شاداب روزهای زیبایی را زندگی کرد.
البته هنوز این شایعه وجود دارد که پیر کهنسال خردمند قصه ما هنوز هم در قطار بین شهرهای مختلف در سفر و کسانی که عزم سفر به شهر های دیگر را دارند راهنمایی می کند.
دکتر علی صاحبی
مربی ارشد موسسه ویلیام گلسر
در یکی دو ده اخیر آذری ها به خاطر نامهربانی هایی که بعضا از برخی فارسی زبانان و سیاست های حاکمه دیده اند، کمی از ما هموطنان غیر ترک و بویژه فارسی زبانان دلخورند و از همین رو در حادثه شوم زلزله اخیر همبستگی اقوام ایرانی با خود را شاید دیر باور کنند. به زعم من امروز جامعه فارسی زبان و اقوام غیر ترک ایرانی یک فرصت ناب و کم نظیر یافته است تا با حمایت همه جانبه و پاکباخته خود به هموطنان ترک زبان خود همبستگی عمیق قلبی خود را نشان دهد و با عمل خود به آنها بگوید که موضوع ترک و فارس و رشتی و لر، ساخته حاکمان و سیاست بازان جبار این سرزمین بوده تا ما را از هم جدا کنند و گر نه ما با فرهنگ ها و زبان ها و نژاد های متنوع زیبایی بالنده این سرزمین را ساخته ایم و از آن با هم محافظت کرده ایم و همیشه با هم بوده ایم و با هم خواهیم ماند.
در این میان نقش هنرمندان فارسی زبان و غیر ترک در بکارگیری هنر خود برای حمایت از آذربایجان مغموم جایگاه ویژه ای دارد. بویژه استاد شجریان، بزرگترین و شاخص ترین هنرمند موسیقی اصیل ایران (مکتب تهران) که در گذشته در کنار زلزله زدگان دیگر مناطق ایران چون بم و رودبار ایستاده است، امروز می تواند صدای مردم فارسی زبان شده و برای حمایت از هموطنان آذری ما و این بار در تالار رودکی (وحدت) برای باز سازی اهر و دیگر نقاط زلزله زده آذربایجان وطن بخواند. شاید این اقدام استاد و حضور پر شور مردم بتواند سو ء تفاهم ایجاد شده را بر طرف کند و تبریز و تهران دوباره برای مشروطه و دمکراسی ایران زمین دست به دست هم دهند به مهر.
نامه یک خردمند ایرانی
درآمد
نامه ای را که در زیر میخوانید، نوشته یکی از هموطنان ماست که در فیس بوک منتشر کرده است. علت آنکه شما را به خواندن آن دعوت می کنم فقط و فقط اشاره ای است که آقای زمانی به موضوع ضرورت «رفتار اخلاقی» افراد جامعه می کند.
ما در تئوری انتخاب، بر خلاف دیدگاه و دریافت عرفی و رایج که معتقد به نقش « عوامل بیرونی و اجتماعی و سیاسی» در ساخت و صدور رفتار است، معتقدیم که رفتار ما را عوامل اجتماعی و سیاسی و کلا عوامل بیرونی می توانند تحت تاثیر قرار دهند، ولی به هیچ وجه عوامل بیرون از ما نمی توانند رفتار ما را «تعیین» کنند. عوامل بیرونی فقط و فقط ما را به انجام و صدور رفتار «دعوت» می کنند ولی نمی توانند نوع و ساخت و جهت رفتار ما را «رقم» بزنند. بنا بر این اگر امروز وضعیت جامعه به لحاظ رفتار و کردار و تعامل بین شهروندان بسیار بد و نا خوشآیند است، تنها دلیل آن را وضعیت اقتصادی و اجتماعی و دولت و… دانستن یعنی انکار واقعیت و گریز از مسئولیت پذیری فردی خودمان است. درست است که وضعیت اجتماعی و اقتصادی بد است ، ولی توجیه نمی کند که من و شما در معاملات خود غیر اخلاقی رفتار کنیم و جانب انصاف را رعایت نکرده به یکدیگر اجحاف کنیم، به این بهانه و توجیه که دیگران – بویژه صاحبان قدرت به ما اجحاف کرده و حقوق ما را رعایت نمی کنند.
ما وظیفه داریم کمبود بودجه خود را به شیوه اخلاقی تامین کنیم و نه با کم فروشی به همنوع خودمان و یا جبران ضرر های خود به هزینه دیگران. اگر در اداره مثلا به کارمند حقوق مکفی داده نمی شود، باید برای حقوق مکفی خود مسئولیت بپذیرد و کاری بکند، اقدام موثری انجام دهد و نه اینکه چون حقوقم کم است پس جواب ارباب رجوع ام را با بد اخلاقی بدهم و با او ترشرویی کنم. این یعنی ضعف اخلاقی. و به زعم تئوری انتخاب، اگر مردم یاد بگیرند که در شرایط زندگی نیاز های خود را بطور مسئولانه ( یعنی نیازهای خود را ارضاء کن ولی نه به هزینه دیگران) و اخلاقی ( اخلاقی در اینجا یعنی مرنجان و مرنج) برآورده کنند. آنگاه عوامل بیرونی از جمله دولت ها از قدرت می افتند و نقش آنچنانی نمی توانند در سرنوشت شان بازی کنند.
من هم با این دیدگاه آقای زمانی موافقم که مشکل اصلی جامعه ما امروز فقط تقسیم ناعادلانه ثروت و قدرت نیست. اگر چه این دو واقیت جامعه ماست، ولی مشکل جامعه ما ضعف اخلاق و رفتار اخلاقی ( به معنی ارضای مسئولانه نیازهای خود) است. اگر همه ما در ارضاء نیاز های اساسی خود اخلاقی و مسئولانه و بدور از توجیه و بهانه آوری عمل کنیم، جامعه ای در خور فرهنگ کهن ایرانی خواهیم داشت و من شدیدا به پدید آمدن چنین جامعه ای امید وارم، چون به توان مسئولیت پذیری انسان اعتقاد راسخ دارم.
البته این فقط ادراک و برداشت من است که بر اساس تئوری انتخاب می اندیشم و می دانم که بسیاری موضوع را از زاویه دیگری می نگرند و منتظر آنند که «دولتیکریمه» سر کار بیایدتا مردم آنگاه یاد بگیرند که با هم «کریمانه« رفتار کنند.به دیدگاه آنان احترام می گذارم، ولی برای برداشت خودم گام عملی بر می دارم. بر این باورم که اگر شهر و دیار ما بدلیل فساد و کم کاری و بد کاری شهرداری کثیف و آلوده و نامساعد است بجای آرزوی منفعلانه برای آمدن یک شهرداری کارآمد، اگر هر یک از ما جلوی منزل خود را خوب آب و جارو کنیم، آنگاه درمحیط زیستمان کمتر غبار و کثافت خواهیم داشت.
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل و گر مراد نیابم به حد وسع بکوشم
علی صاحبی
ازصفحه فيسبوك مجيد زماني:
مجيد آدمي كه دو تا فوقليسانس در آمريكا گرفته، 5 سال در بانك جهاني كار كرده و بالاخره وقتي دانشجوي دكتراي اقتصاد دانشگاه شيكاگو بوده همه چيز را ول كرده و برگشته است ايران.
من 5 سال است که کارم را توی بانک جهانی (واشنگتن) ول کردم و آمدم ایران. از این پنج سال 153 روزش را توی بند 209 توی اوین بودم. از آن 153 روز هم نزدیک به 50 روزش را توی انفرادی.
بعضی از بهترین آدمهای این سرزمین را آنجا ملاقات کردم و دلم می شکند که بگویم بعضیهاشان هنوز هم آزاد نیستند. حالا که شرایط کشور دارد سختتر و سختتر میشود، حالا که دیگر نگرانی فقط از دربند بودن نیست و صحبت از جنگ و قحطی و مردن است، خیلیها از من می پرسند که نمیخواهی برگردی؟ وقتی بهشان می گویم فعلاً نه، از این همه بد سلیقگی و مرده دلی حالشان بههم میخوره. آنها می خواهند بروند. به من می گویند، نمی خواهند بچهشان توی این جهنم به دنیا بیاید. نمی خواهند بچه شان توی این هوا استنشاق کند. می خواهند پایشان را که از اینجا بیرون میگذارند احترام داشته باشند و از این حرفها…
حرفهاشان اینقدر انسانی است که نمی شود مخالفت کرد. من هم هرجا که توانستم، از هر طریق که میشده سعی کردم کمک کنم آنهایی که دوست دارند بروند. به نظرم فرقی نمیکند آدمها چی بخواهند و بخواهند کجا باشند. باید هر طور شده جایی باشند که دوست دارند، با کسی باشند که واقعاً دوستش دارند، توی کاری باشند که واقعاً عاشقشاند و هیچ تدبیری توی این حوزهها نکنند. میدانم خیلی از آنهایی که می خواهند بروند و خیلی از آنهایی که آنجاند، آن طرف زندگی خوبی نخواهند داشت. ولی نباید به خاطر این از رفتن منعشان کرد. باید کمکشان کرد بروند. فقط امیدوارم اگر آنجا را هم دوست نداشتند حتماً یک کاری برایش بکنند. اسیر دست زمانه نشوند.
این مطلب را می نویسم برای آنهایی که مجبورند اینجا باشند و در این حیرت ماندهاند که من چرا برگشتم و ماندم: من تو این «جهنم» بزرگ شدهام. ولی می خواهم اینجا بمانم. بچهام هم دوست دارم اینجا بزرگ شود! اشتباه نکنید، به هیچ وجه آدم ناسیونالیستی نیستم. 7 سالی هم که آمریکا بودم شاید 5 بار هم دلتنگ ایران نشدم. توی شیکاگو، نیویورک و واشنگتن به من خیلی خوش می گذشت و مردمشان را مخصوصا مردم شیکاگو را مثل مردم خودم دوست دارم، اینقدر که ماهاند!
آمریکا خانه دوم من است حتی اگر دیگر دولتش به من ویزا ندهد. آمریکا زندگی خیلی راحت، منظم و بی دردسر است. برای من ارزش آمریکا، راحتیاش، وال استریتش، هالیوودش، قانونگراییاش، …اینها نیست. وقتی من به آمریکا نگاه میکنم، لینکلن را می بینم که دربرابر نصف کشورش ایستاد و گفت برده داری خوب نیست. سینه های صدها هزار سربازی را می بینم که فقط به خاطر این جلوی گلوله سپر شدند که معتقد بودند برده داری باید ملغی شود. وقتی به آمریکا نگاه می کنم الیس پاول و لوسی برنز و یارانشون را می بینم که برای اینکه برای زنان آمریکا در ابتدای قرن بیستم حق رای بگیرند تا دم مرگ رفتند. در حالی که در زندان اعتصاب غذا کرده بودند لولههای غذا را به زور به دهانشان بستند و به زور در حلقشان غذا ریختند. به روزا پارکس، دختر سیاه که در مونتگومری آمریکا در سال 1955جلوی راننده سفید پوست که به او گفت جایش را توی اتوبوس به یک مسافر سفید بده ایستاد و حاضر نشد اطاعت کند و سلسله جنبان جنبشی شد که باعث شد خانم کاندالیزا رایس که در بچگی حق نداشت حتی از آبخوری سفید پوستها آب بخورد بعداً وزیر خارجه آمریکا شود.
وقتی من به آمریکا نگاه می کنم هزاران جوان آمریکایی را می بینم که در ساحل نورمندی جان خود را از دست دادند تا جهان را از شر فاشیسم نجات دهند. بسیاری از این جوانان می توانستند باشند و از زندگی در آمریکا لذت ببرند. من به مارتین لوتر کینگ فکر میکنم. خیلی ها میتوانستند به خاطر فشارها آمریکا را ترک کنند و خیلیها ترک کردند. و بسیاری ماندند، موقعیت و کار خود را از دست دادند ولی جانانه از خوبی، از صداقت، و شرافت دفاع کردند و یکی یکی بتهای جهل و سیاهی را شکستند تا آمریکا شد آن چیز که الان هست.
ممکن است زندگی توی بهاری که آمریکا الان هست لذت بخش باشد. ولی من ترجیح میدهم جزء کسانی باشم که هنر، جسارت، و امیدشان را جایی میبرند تا به آمدن بهار جایی که نیست کمک کنند. می دانم که خیلیها سعی کردند و نشده، نگذاشتند که بشود! من هنوز به آنجا نرسیدهام. اینجا اگر جهنم است، مسئولش منام. اگه هوایش آلوده است، من کمتر هوا را آلوده میکنم. اگه اعتماد از بین رفته، من کمتر دروغ می گویم. اگه کار کم است، من بیشتر شغل تولید می کنم. (یاد باکسر افتادم ) اگه آدمهای بد زیادند، به آنها که بهترند کمک می کنم. اگه شرکت خصوصی موفق نیست، من یکیاش را درست می کنم. اگر دولت کله خر و رادیکال است من معتدل و خردمند میشوم، نه اینکه من هم همه چیز را سیاه و سفید ببینم و رادیکال فکر کنم و وقتی رفتم سرکار دوباره همین آش شود و همین کاسه.
درست است که هزاران محدودیت هست، ولی کاری که اصغر فرهادی کرد و امثال او می کنند نشان میدهد چطور میشود توی زمستان یک گل به بار آورد. و اگر هزینه ای قرار است داده شود، اگر من که می توانم ندهم، کی می خواهد بدهد؟ من و هزاران نفر مثل من، موقعی که خرد جمعی تایید کرد می شود کاری کرد،کار خودمان را کردیم. وقتی موقع اعتراض شد اعتراض خودمان را کردیم. هزینه هم دادیم، بی منت. حالا انگار تنها کارهایی که می شود کرد، این است که بمانی یا بروی. من می خواهم بمانم، ولی نمی خواهم بمانم و غر بزنم. می خواهم بمانم و جسارتم را جمع کنم تا کمتر دروغ بگویم، می خواهم بمانم و به آدمهایی که کمتر دروغ می گویند کمک کنم. می خوام بمانم و هر ازچند گاهی تو گوش اونایی که دنبال جنگ می روند زمزمه کنم که دخترعموی مادرم که پسر جوانش را توی جنگ از دست داد، زندگیاش رنگ غم گرفت، غمی که هنوز پابرجاست. می خواهم بمانم و توی کارم موفق شوم. می خواهم بمانم و به شهرداری کمک کنم کمپین کاهش آلودگی هوا درست کند. میخواهم بمانم و به کارآفرینان جوان کمک کنم رشد کنند و پولدار شوند. می خواهم بمانم، شاد باشم و شادی کنم. می خواهم بمانم و برای آنهایی که آزادی و زندگیشان را برای یک کلمه حرف خوب تقدیم می کنند، سر تعظیم فرود آورم. می خواهم بمانم و سیاهی لشکر خردمندان و معتدلان باشم.
می دانم که اینها همه سخت است، ولی چیزی که خیلی از جوانهای سرزمینم فراموش کردند این است که راه درست همیشه راه آسان نیست. و این همه نه به خاطر کشوردوستی و حس فداکاری و… است. برای من زندگی اینگونه رضایت بخشتر است. با این هم نباید از نظر دور داشت که در ایران بهتر از هر کجای دنیا می توان پول در آورد. می دانم، می خواهید بگویید سیستم اینقدر خراب است که همه اینها نقش بر آب است! تازه اگر هم بشود، با یک گل بهار نمی شود! آره با یک گل بهار نمیآید. ولی من می خواهم همان یک گل خودم را بپرورانم. درست است با یک گل بهار نمیآید ولی بودن گل، امید بهار را زنده نگه می دارد. این سرزمین پر از آدم های خوب است که اگر ببینند می شود یک گل پروراند، آنها هم گل خودشان را می پرورانند. آن وقت یکهو چشمهایت را باز می کنی می بینی زمستان هم بهاره. ممکنه این بهار به عمر من نرسد. ولی جنگیدن برایش لذت بخش است.
قبل از اینکه نافرمانی روزا پارکس در اول دسامبر 1955 جرقه جنبش حقوق مدنی آمریکا را بزند، بسیار قبل از او این کار را کرده بودند. لیزی جنینگ 1854، هومر پلسی 1892، ایرن مورگان 1946، سارا لوئیس کیز 1955 و کلاودت کالوین در آوریل 1955 کارهایی شبیه روزا پارکس کرده بودند. هیچ کدام از اینان، حتی روزا پارکس که در سال 2005 فوت کرد فرصت این را نداشتند که ببینند روزی یک پسر سیاه که در زمان زندگی آنها حتی حق معاشرت با سفیدپوستان را نداشت، رئیس جمهور آمریکا می شود. ولی جسارتشان و اینکه اسیر زمانه خودشان نبودند زندگیشان را احترامانگیز و رضایت بخش می کند. یادم هست وقتی توی بند 209 به زندانبانان فشار آوردم که حداقل یک کتاب به من بدهند، مرحمت فرموده یک کتاب آوردند به نام «مجموعه شعر زنان تاجیک»! اول خیلی عصبانی شدم. بعد ولی از شعر پر درد زنان تاجیک خوشم آمد. یکیشان توی مطلع شعرش گفته بود » نوروز است ولی روز من نو نیست» حالا هم نوروز است ولی روز ما نو نیست! نگرانی من از جنگ و بمب و موشک کمتر است. بیشتر نگران اینام که آیا مردمم اینقدر جسور و بزرگوار شدهاند که کمتر دروغ بگویند، راه آسان را به راه درست ترجیح ندهند، کمتر سیاه و سپید کنند، کمتر متنفر باشند و بیشتر مدارا کنند ومسئولیت بپذیرند؟ باید از خودم شروع کنم روزهای سخت در پیشاند، ولی آنهایی که امید و عشقشان فراتر از محدودیتها وسیاهیهاست بالاخره نوروز واقعی را با خودشان میآورند.
مجید زمانی نوروز 1391 – تهران
From Blame to Gain
More Information : Blame to Gain






